در کویر خشک دلم کبوتری آشیان گرفت

 

  ومن آشیان هر جا گرفتم خانه ی صیاد شد

 

 عشق کبوتری را به دل گرفتم که یکبار بر آسمان قلبم پر زد...

 

   بهار و پاییز و زمستان ها ار پی هم گذشت و کبوترم بر نگشت

 

 و برایم تنها یک حوض روشن ماهی سرخ بجا گذاشت......در میان کویر خشک

  

  ومن کنار بید خمیده ای به آسمان زل زده

 

 و یک تنگ ماهی قرمز در دست که مبادا بشکند....